جنگ
در این نزدیک به یک ماه که از آغاز شرایط جنگی میگذرد، خود را در میانه مجموعهای از تجربههای گسسته اما عمیق میبینم؛ تجربههایی که نه تنها تحت فشار اضطراب و تنش لحظهبهلحظه شکل گرفتهاند، بلکه لایههایی پنهان از روان فرد و جامعه را نیز آشکار کردهاند.
در روزهای نخست، بیش از هر چیز واکنشهای متفاوت افراد برایم جلب توجه میکرد؛ گویی هر کس بخشی از اضطراب یا شکنندگی درونیاش را به سطح میآورد. برخی، در مواجهه با ناامنی، به وضوح نشانههایی از تنشهای روانتنی یا اختلالات رفتاری نشان میدادند؛ انگار جنگ، همان چیزی را که سالها پشت روالهای عادی زندگی پنهان مانده بود، بیهیچ ملاحظهای بیرون میکشید.
کودکان اما روایت دیگری داشتند. هرچند هنوز از معنا و ابعاد واقعی جنگ بیخبر بودند، اما تلاششان برای فهمیدنِ «اتفاقی که بزرگترها از آن میترسند» گاهی از نگاههای کوتاه، پرسشهای ساده و تحلیلهای کودکانهشان پیداست. همین تلاش خام اما صادقانه برای فهمیدن، یکی از نشانههای مهمی بود از اینکه چقدر در سطح خانواده و جامعه برای گفتگو، آموزش و آمادگی روانی کمکاری کردهایم.
این کمبود آمادگی تنها در رفتار کودکان یا واکنشهای هیجانی بزرگسالان دیده نمیشد. تجربههای تاریخی ما از جنگ، بهظاهر نتوانسته بود به یک فرهنگ عملیِ آمادگی تبدیل شود. در روزهای نخست جنگ، از سادهترین پروتکلها ــ مانند چسبزدن به شیشهها، تعیین نقاط امن خانه یا ایجاد پناهگاههای کوچک در محل کار ــ تا مسائل پیچیدهتری مانند پرهیز از انتشار اطلاعات حساس یا تحلیل نقادانه اخبار، همه با نوعی بیتوجهی، سردرگمی یا انکار همراه بود.
این بیتوجهی حتی در نحوه تردد روزانه نیز دیده میشد: اینکه مردم بدون درنظرگرفتن زمانها و مسیرهای امن از خانه بیرون میرفتند، سفرهای بینشهری را بدون ارزیابی شرایط ادامه میدادند، یا نمیدانستند چگونه باید میان ضرورتهای زندگی و تهدیدهای لحظهای تعادل برقرار کنند.
در کنار همه اینها، شاید مهمترین بخشِ فراموششده، مدیریت روانی خود و اطرافیان بود؛ اینکه فرد در لحظات تنش، چگونه باید هیجانها را کنترل کند، چگونه اضطراب خود را به کودکان یا دیگر اعضای خانواده منتقل نکند، و چگونه میتوان فضای روانی خانه را (حتی در حدی کوچک) باثبات نگه داشت. نبود این مهارتها، فضای بسیاری از خانوادهها را ناپایدارتر میکرد.
در میانه این مشاهدات اجتماعی، یک پرسش عمیقتر در ذهنم شکل گرفت؛ پرسشی که بیشتر به ساحت درونی انسان مربوط است تا شرایط بیرونی جنگ. به این فکر کردم که بسیاری از اضطرابها و تعارضهای درونیای که در چنین بحرانهایی سربرمیآورند، شاید تنها ناشی از ترس جنگ نباشند، بلکه ریشهای عمیقتر داشته باشند؛ چیزی که روانشناسان از آن با عنوان «زندگیِ تحققنیافته» یا Unlived Life یاد میکنند.
این همان حالتی است که فرد زندگیاش را بر اساس ترسها، فشارها یا همرنگیها پیش برده و میان آنچه هست و آنچه میتوانسته باشد، فاصلهای طولانی ساخته است. جنگ ــ یا هر بحران بزرگی ــ این فاصله را ناگهان روشنتر میکند. مواجهه با ناامنی و امکان فقدان، انسان را وامیدارد از خود بپرسد:
«آیا زندگیای را که میخواستم زیستهام؟ یا تنها از میان ترسها عبور کردهام؟»
در چنین لحظاتی، اضطراب وجودی به سطح میآید؛ اضطرابی که شاید سالها زیر انبوه مناسبات روزمره پنهان شده بود. به همین دلیل است که بحرانها نه تنها ضعفهای ساختاری جامعه را آشکار میکنند، بلکه لایههای نادیدهگرفتهشده روان انسان را هم به روی او میگشایند.
در پایان این تجربهها، آنچه برای من بیش از همه تأملبرانگیز مانده، این است که چنین موقعیتهایی باید ما را به بازنگری جدی در سبک زندگی، نحوه آمادگی فردی و جمعی، و حتی فهممان از «زیستن» و «مسئولیتپذیری وجودی» دعوت کنند. به نظر میرسد که تنها با آگاهی، آموزش، و ترمیم این شکافهاست که میتوانیم در برابر بحرانها (چه بیرونی و چه درونی) تابآورتر باشیم.
کاملا درست بود.
ما بخاطر ضعف های درونی که داریم همیشه مشکل رو گردن دیگران میندازیم تا از خودمون رفع مسئولیت کنیم(دولت ،جامعه،پدر ……)
کسی به پدر من آموزش نداده چجوری باید زندگی رو اداره کنه مطمعنا پر از ایراد و کم کاریه و همه ی این کمبود هارو میبینن اما هیچ وقت هیچ کس تلاشی برای تغییر توی خودش حرکتی نمیکنه چون زحمت داره وهمیشه با انداختن ایرادها گردن دیگران میانبر میزنیم از تغییر و فکر کردن و رفع ایراد.
اگر یکم به دلیل و علت و هدف از زندگی شخصیمون فکر کنیم خیلی از مشکلات ریز و درشت هم خودمون هم جامعه حل میشه.
عالی بود